تبليغاتX
حرف های دلم

حرف های دلم
غریبم بی نشونم به فریادم برس...


نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 11:52 روز پنجشنبه چهارم تیر 1388

 

 

طفلک دل من ، این مرغ عاشق ، که عمری پی عشق رفت عاشقانه ...

چه تنها و چه خسته به دشت غریبانه پر ریخت ناباورانه ...

با دلم گفتم : دل پریشان یک پارچه دردی نگو نمی دانم ...

گفتم : که ای دل ، ای دل بی غافل راه عاشقی راه سوختنه !..

رفت و رفت و باخت ! رفت و رفت و سوخت !...

طفلک دلم برگ گل من کجا باورش بود بازیچه بودن

رفت و رفت مثل تشنه ها اما به جای آب میان شعله ها لزرید ولزرید تو آب سینه ، با لرزه ، گفت دل کارش اینه ...

دل اگه دل باشه کارش مشگله ، اگه نلرزه از خاک و گل دل که دل باشه می سوزه آرام

                           دل که دل باشه می بازه عمر...

 





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 8:41 روز یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

زندگی تکرار نیست

.

.

.

خنده ها تکراری ، گريه ها تكراريست

من در اين تكرارها مانده در بهت و سكوت

ديگران مي خندند و دلم مي دلند كه چقدر تكراريست

همه جا غرق سكوت

كوچه ها رو به غروب هم جا تاريك است

پيش رو تاريكي پشت سر تاريكي

دل من مي ترسد

ترس هم تكاراريست.





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 7:37 روز دوشنبه دهم فروردین 1388





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 13:41 روز سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

عازم یک سفر دور و دراز و دل خسته من باز هم پر ز نیاز

تو که رفتی و ندیدی دل من غمگین است

پای من سنگین است

دیده ام گشته پر اب ،" اشک من بدرقه راهت باد"

با تو ای همسفر جاده عشق

با تو ای همدم شبهای دراز

سخنی هست بگویم یا باز ، بگذارم که بماند یک راز

حرفها بر دل من سنگین است

تاب گفتار ندارم که دلم غمگین است

اشک برگونه من میلغزد

درد در سینه من می تازد

غم درون سینه باز فریادزنان می گوید: تاب دوریت ندارم ،تو بیا با من باش

رفتی و با تو بهار از دل غمگینم رفت ،

نفس گرم تنم با تو گریخت

از زمانیکه تو رفتی دل من بارانی است

یک کبوتر دارم که برای نفست قربانی است

کاش من همسفر راه درازت بودم

کاش من پاکترین حس نیازت بودم

کاش من فلسفه روح نمازت بودم

تا که تفسیر شوم در روحت ، تا که تسخیر شوم در قلبت

اه افسوس ،افسوس که تو یک مسافری

و گذر ز معبر سینه ما ، کار دشواری نیست از برای دل تو

کاش میدانستی

رفتنت غربت غمگین  من است ، رفتنت عزای سنگین من است ...

 

 





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 10:10 روز شنبه بیست و ششم بهمن 1387

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...

::: زنده یاد فریدون مشیری :::





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 15:49 روز سه شنبه پانزدهم بهمن 1387





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 10:32 روز یکشنبه ششم بهمن 1387

 

 

چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديد آن روز که بي تو مرگم را فهميد.بی آنکه بخواهم آمدنت را جشن گرفتم و بی آنکه بفهمم رفتنت را به نظاره نشستم.ما لحظه ها را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم اما افسوس خوشبختی همان لحظه هایی بود که می گذراندیم ... ما چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتن آن راآرزو می کردیم.





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 15:49 روز یکشنبه بیست و دوم دی 1387

به بال جان سفری تا گذشته ها کردم
چراغ دیده برافروختم به شعله اشک
دل گداخته را جام جان نما کردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غریب
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
چه های های غریبانه که سردادم
چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم
یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا کردم
طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم
دریغ از آن همه گلهای پرپر فریاد
که گوشواره گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
ترا که جان مرا سوختی دعا کردم ...

فریدون مشیری





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 14:24 روز یکشنبه پانزدهم دی 1387

قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
                            قطره عبور كرد و گذشت
                                  قطره پشت سر گذاشت
                                        قطره ایستاد و منجمد شد
                                              قطره روان شد و راه افتاد
                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
                                     خدا قطره را به دریا رساند
                                                قطره طعم دریا را چشید
                                                            طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را
!
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در
اشــك عــاشق است!

تقدیم به عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع)





نویسنده : دخترک پائیزی ; ساعت 13:53 روز یکشنبه هشتم دی 1387

 

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

شعر از : زنده ياد فريدون مشيري